حال دل من...
چند روزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
چند روزی است که حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل امد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني يا چيزي چنان كه بداني…
من درد مشتركم، مرا فرياد كن ...
کاش هرچه زودتر، زمان وضع حمل این آسمان آبستن، فرا رسد و فرزندانش،
سراسر این سرزمین تشنهی عشق را فراگیرند...
خدا میداند چه اندازه تشنهام.
خدایا مرا دریاب
عشق میخواهم... فقط همین.
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...؟!
حمید مصدق
فراموشم کن در شبها
فراموشم کن در پارکها
فراموشم کن در خانهی این شهر
فراموشم کن در کلاسهای درس
فراموشم کن وقتی در تراس خانه ایستاده ام
فراموشم کن در روز تولدم
فراموشم کن وقتی که میخندم شالم را میبندی
فراموشم کن همه جا
بگو نمیتوانی بگو
بگو من به قلبت سنجاق شده ام
بگو رنگ روشن مانتوهایم را دوس داری
..من پرستویی بودم
که زمین یخ زده ی تورا
به سرزمین های بهار ترجیح میداد...
کُشتی پرستو را
به دخمه بردی
آنجا که زرتشت
به رسم قدیم
جنازه ها را رها میکرد.
باز در کنج تنهای اتاقم
به چه اندیشه ی تاریک پرواز کنم؟
با نبودت چه کنم؟
همه جا بوی گل ناز وجودت دارد
چطور سوی نگاهت را فراموش کنم؟
کاش بودی تا جسم ِ خسته و روح آزرده همراهم نبود
تا دل آغشته از عشقت اسیر این همه تنگی نبود
نقش دنیایم پر از بی رنگی نبود
عزیز من
قلب پر از عشق من لایق موندن نبود؟
چشم پر از اشک من گویای عشقم نبود؟
باز در کنج تنهای اتاقم
در سکوت رویاهای شبانه ام
به تو می اندیشم
به تو که روح غروری
به تو که سنگ شیشه ی احساسی
به تو که هر که هستی هر چه هستی
برای من
نوری ، سروری ، بود ِ وجودی
رفتی... تو که خالی از احساس بودی
حال در سکوت تنگم
به تو می اندیشم
نور چشمی در من نیست
شور و شوقی در من نیست
غم دل دارم و بس
با همین غم تا همیشه خواهم نشست
با ناله های دوری ات خواهم سوخت و ساخت
صادقانه می نویسم
دل با بی تویی هایم نساخت
تا ابد عشق تو را خواهم و بس
منتظر خواهم نشست
با شعری پر از بوی تکه امیدی واهی
که گوید
"یوسف گمگشته بازآید..."
و من
منتظر خواهم نشست...
افسار دلم دست خدا بود چنین شد!
ای وای اگر دست خودم بود چه می شد؟
مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت!
مقصود دلم جور و جفا بود چه می شد...!
ساده است ستايش گليچيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وا نهادن و گفتن
كه ديگر نمي شناسمش
....
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن كه من اين چنينم
....
ساده است كه چه گونه مي زييم
باري
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم
(مارگوت بيكل)
يادت اي دوست بخير
بهترينم خوبي؟
خبري نيست ز تو ؟
دل من مي خواهد
كه بدوني بي تو
كه دلم اندازه دنيا تنگ است
مي سپارم همه زندگيت را به خدا
خود را به كه بسپارم ؟
وقتي كه دلم تنگ است
پيدا نكنم همدل
دل ها همه از سنگ است
گويا كه در اين والي
از عشق نشاني نيست
گر هست يكي عاشق
آلوده به صد رنگ است