امشب زنی شراب می خواهد.... شراب مرگ

خدایا...

 

 

           خدایا من بازیچه افکار این احمقانم

           و وقتی میگویم من این خدا را نمیخواهم

             کافرم میخوانند

 

             و اعدام یک جاندار را در شهر جشن میگیرند

 

             خدایا اینها عاقبت ،شغل عزرائیل را هم میگیرند .

 

             «دست نوشته‌های یک کودک فهیم»


 


لحظه های سنگین...

چه لحظه‌های سنگینی دارند این روزها...

آن اندازه سنگین که حتی ثانیه‌شمار ساعت هم کمرش زیر بار آن‌ها

به درد آمده و به زحمت خودش را جابه‌جا می‌کند...

... و من چه خوش خیالی هستم که فکر می‌کنم می‌توانم زیر بال ثانیه‌شمار را بگیرم!

 


کسی هست؟!!

کسی هست آغوشش را،

شانه‌هایش را

به من قرض بدهد ؟

تا یک دل سیر گریه کنم؟!

بدون هیچ حرف ، سوال ،جواب ، دلداری و نصیحتی؟

پ.ن: حال دلم اصلا خوب نیست...


تفاوت...

امشب دوباره نان فا.حشگی ام را تقسیم خواهم کرد

با پیرمرد علیل ِ پلاس سر ِخیابان هفتم

همان که نه تن پوشی برای فروختن دارد و نه حتی تنی...

همان که تا مرا از دور میبیند

با لبخندی بی قیمت که دنیایی میارزد برایم

مرا فرشته ی مهربان ِ خدا صدا میزند(ف.اح.ش.ه)


هر چه بیش تر...

 

                    "هر چه بیش تر خود را شاد كنیم، آزردن دیگران و در اندیشه ی ِآزار بودن را بیشتر

                    از یاد می بریم."

                    نیچه

 


به نام میخوانمت ای دوست...

به نام می خوانمت ای دوست!که تو،نام مانایی

به نام،بخوان مرا تا که حس کنم تو اینجایی

بی نام تو،ای دوست!نام من همه بی نامی است

به نام،بخوان مرا تا که حس کنم تو هم از مایی


ای دبستانی ترین احساس من...

 

 
خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند
درس‌هاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ
 
روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است
 
كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود


با وجود سوز وسرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن ميدريد
 
تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پرازتصميم كبري ميشديم


پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
 


كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود


مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جاروي   با پا روي برگ
همكلاسي‌هاي من يادم كنيد
بازهم در كوچه فريادم كنيد
 

همكلاسي‌هاي درد و رنج و كار
بچه‌هاي جامه‌هاي وصله‌دار
بچه‌هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش مي‌شد باز كوچك مي‌شديم
لا اقل يك روز كودك مي‌شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچ‌ها كه بودش روي دوش
اي معلم ياد و هم نامت بخير
ياد درس آب و بابايت بخير

اي دبستاني‌ترين احساس من
بازگرد اين مشق‌ها را خط بزن

                                                                                          منبع:  www.tabnak.ir


بیمار کیستی؟

            گفتی بگو عاشق، بیمار کیستی؟!

           من عاشق توام، تو بگو یار کیستی؟!

 


هر چه بالاتر...

 

انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود.


یه وقت هایی...

یه وقت‌هایی کفش‌ها که پاره می‌شه، آدم فکر می‌کنه به آخرش رسیده.

اما همیشه راه برای رفتن هست و کفش‌ها هرچقدر هم نو که باشن باز هم پاره می‌شن.

امیدوارم هیچ انسان خوش‌فکری حتی با پاره شدن کفش‌هاش از دویدن در ادامه

راه ناامید نشه.


Weblog Themes By Pichak

صفحه قبل 1 ... 17 18 19 20 21 ... 36 صفحه بعد

نويسندگان

لینک های مفید

درباره وبلاگ


در ساحلی نشسته بودم. صدایی گفت:بنویس. گفتم قلم ندارم. گفت: استخواانت را قلم کن. گفتم:جوهر ندارم. گفت:خونت را جوهر کن. گفتم: کاغذ ندارم. گفت:پوستت را کاغذ کن. گفتم:چه بنویسم؟! گفت:بنویس "دوستت دارم." . . . پس ای مهربان، دوستت دارم.

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 138
بازدید ماه : 27
بازدید کل : 3534
تعداد مطالب : 358
تعداد نظرات : 206
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


كد موسيقي براي وبلاگ