در عجبم...
من درعجبم که می فروشان جهان
زین به که فروشند چه خواهند خرید
... و اینک منم با تنی هوسآلود که برای همآغوشی با م.س.ت.ی آمادهام.
پر کن جامم را تا ....
حسنا
کوچه ها کوچه ی خاکی
درو دیوار شکسته
آدمای روستایی با پاهای پینه بسته
پیش تو یه اشک تازن
تو آلبوم همونی یا شنیدن یه قصه است
از یک عاشق قدیمی
تقدیم به تو که هنوز هم گلی
زياد شراب خوردم
او مي ريخت و من مي نوشيدم
آنقدر مست کردم که روح از تنم خارج شد
در فضاي اتاق معلق بودم
چشمهايم قدرت ديدن نداشتند
پلک هايم روي هم مي آمدند
چند بار از جايم برخاستم و از پشت خودم را روي زمين انداختم
سرم محکم به زمين خورد و نفسم بند آمد
با آرامش کنارم خوابيد
تنم را لمس مي کرد
از لمسش بيزار بودم
مي خواستم تنها باشم
گفت باز هم مي خوري
گفتم نه
ليوان را پر کرد
کنار دهانم آورد
بوي شراب ديوانه ام کرد
مستانه نوشيدم
و ديگر هيچ
انسان ها هر از چند گاهی، از جایی می افتند !از لبه پرتگاه،از پا،از نفس ،
از این ور بوم، از دماغ فیل،از چاله به چاه،از عرش به فرش...
فقط خدا نکند از چشم بیفتی...
«حسنا»
قدیس کوچک من!چشمهایت را نبند حتی پلک هم نزن
میخواهم شهوت چشمانم ، سنگ محک ایمان دروغینت را بشکند
و تنها لبهایم ، بی هیچ رقص اندامی ، تمامی تنت را آغشته به گناهی لذت بار کند
و بعد من میروم حتی بدون ذره ای دلبستگی
و تو می مانی با حسرتی همیشگی
و خاطرهی جسم شلاق خورده ای که دیگر در آغوش تو نخواهد گنجید
حالا برو دربه در بدنبالم بگرد قدیس من...
شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
دزدانه جام یاد مرا نوش می کنی
عریان ز راه می رسم و پیکر مرا
پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی
شرمنده پیش سایه ی پروانه می شوم
زان شمع شب فروز که خاموش می کنی
ای مست بوسه ی دو لبم، در کنار من
بهتر ز بوسه هست و فراموش می کنی
مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق
چون کوزه دست خویش در آغوش می کنی
سیمین! تو ساقی ی ِ سخنی وز شراب شعر
یک جرعه در پیاله ی هر گوش می کنی
ده...بیست.....سی....چهل
در بازی زندگی صد به من افتاد و چشم گذاشتم
و تو آنقدر پشت غرورت پنهان شدی که هرگز پیدایت نکردم.