...
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهترکه از یاد یاران فراموش باشم
دکترشریعتی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهترکه از یاد یاران فراموش باشم
دکترشریعتی
حیا کن چشمم... چشمتو از چشاش جدا کن.
حیا کن گوشم... گوشتو از صدای اون جدا کن.
حیا کن دستم... دست از دستای او رها کن.
حیا کن پایم... پاهاتو از پاهای او جدا کن.
حیا کن خیالم... خیالتو از خیالش رها کن.
حیا کن نفسم... نفستو از نفسش جدا کن.
حیا کن......
پ.ن: چه اندازه بی حیا شده ام دل خط خورده ام.
من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوسبازی این بی خبران می خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به غم و شادی و عشق دگران می خندم
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت: ای عاشق دیرینه من خوابت هست...
پ.ن : می گفت دگرباره به خوابم بینی.... پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست ...
به شانه ام ميزني تا تنهايي ام را تكانده باشي! به چه دل خوش كرده اي؟
به تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟!
هفت حلقه یاس را بر گردن قلبت نوشتمای درخشانتر ز گلبرگ طلا!ای سرنوشتم
دوستت می دارد این بی ادعای خالی از رنگ
عاشقت هست این امید نا امید بی تو دلتنگ
دوستت می دارم اما
از تو دورم...
من : همه چي از ياد آدم مي ره |
شبي كه من و نازي با هم مرديم
نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبردیادش بخیر، حسین پناهی