بوی خدا...
باز ؛
ابرهای تیره ، بارش باران ، درخشش رنگین کمان؛
و باز ؛
بغض و اشک و تسکین ؛
ولی این بار نه از تابش خورشید خبری بود نه از شانه دوست
شاید در این نزدیکی بوی خدا احساس می شد.باز ؛
ابرهای تیره ، بارش باران ، درخشش رنگین کمان؛
و باز ؛
بغض و اشک و تسکین ؛
ولی این بار نه از تابش خورشید خبری بود نه از شانه دوست
شاید در این نزدیکی بوی خدا احساس می شد.
تازگیا، مد شده بعضیا
واسه دیده شدن خودشون،
بقیه رو ندیده بگیرن ولی،
نمیتونن و این رنجشون میده
...
زیاد خرسند نباش به برندهی این بازی بودنت ،
زمانی که چشمانت را برای آخرین بار میبندی،
میفهمی برندهی بازی زندگی که بود ...
حسنا
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
نیکونشان حسین پناهی
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...
نمیخواهم بدانم کوزهگر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم ...
که از خاک گلویم سوتکی سازد ...
گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش ...
تا که پیدرپیدم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد ....
و سراب خفتگان خفته را آشفتهتر سازد ...
تا بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
دکتر شریعتی
من از هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد
که پرواز را به خاطر بسپار.........
(فروغ فرخزاد)
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک
از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان
هرگز تو به آینه
نه
آینه به تو خیره شده
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آینه دنیا که چه ها خواهد کرد
غم که از راه رسید، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست به غم وعدهی این خانه مده